قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3587

تاريخ الفي ( فارسى )

مىرويم . » و مقصود ايشان آن بود كه تاج الدّين يلدوز « 1 » ، كه يكى از غلامان شهاب الدّين و به مرتبهء امارت رسيده بود و چون در كرمان « 2 » است و او با غياث الدّين محمود اخلاص تمام دارد « از آن راه بايد رفت و او را با خود متّفق ساخته خزانه را به غياث الدّين محمود برسانيم . » القصّه ، بر سر اين معنى صحبت ميانهء هردو طايفه به جايى رسيد كه نزديك بود كه با هم شمشير در ميان نهند . آخر الأمر ، وزير مؤيّد الملك پيش امراى غوريّه رفته به تملّقات بسيار از ايشان رخصت حاصل كرد كه به راه سوران روند . و در آن راه از دست قبايل تيراهيه و افغان « 3 » بسيار جفاها كشيدند . و چون به كرمان رسيدند تاج الدّين يلدوز به استقبال محفّهء سلطان شهاب الدّين بيرون آمد . و چون نظرش بر محفّهء سلطان افتاد همچنانكه در حال حيات او را تعظيم و تكريم به‌جا مىآورد ، از اسب فرود آمده زمين ادب ببوسيد . بعد از آن پيش آمده دامنهء محفّه را برداشته ملاحظه نمود . جسد شهاب الدّين به نظرش درآمد . فى الحال دست از او برداشت و پيراهن بدريد و گريه و زارى آغاز كرد ، و مردم از گريهء او بسيار بگريستند . آخر الأمر ، در تاريخ بيست و دويم شهر شعبان محفّهء شهاب الدّين را به غزنى رسانيده در مدرسه‌اى كه از براى دختر خود ساخته بود دفن كردند . وى پادشاهى بود محبّ اهل علم و مقيّد ارباب شريعت ، و شجاع و جواد . ابن اثير در كامل التواريخ آورده كه روزى در اثناى سوارى شهاب الدّين يكى از اطفال پيش آمده فرياد كرد كه « اى سلطان ! من سيّدزاده‌ام ، و حال من آن است كه امروز سيّم روز است « 4 » كه چيزى به خوردن نيافته‌ام . » گويند كه چون اين كلمه به گوش شهاب الدّين رسيد ، فى الحال از اسب فرود آمده ، دست آن طفل را گرفت و به منزل خود رفت ، و او را در حضور خود طعام خورانيد . بعد از آن پدرش را طلب داشته رعايت بسيار نمود . و جميع علويه را موظّف گردانيد . و نيز ابن اثير آورده [ 202 ب ] كه يكى از سوداگران پيش يكى از غلامان شهاب الدّين ده هزار دينار قرض داشت . اتّفاقا آن غلام در يكى از جنگ‌ها به قتل رسيد . سوداگر حال خود را به عرض سلطان رسانيد ، فرمود كه جاگير آن غلام را به سوداگر دادند تا آن مبلغ را تحصيل نمود . بعد از آن ديوانيان آن را متصرّف شدند . و امام [ فخر ] رازى هرهفته يك‌بار در خانهء سلطان شهاب الدّين وعظ مىگفت . روزى در اثناى وعظ روى به شهاب الدّين آورد و گفت : « اى سلطان ! بدان و آگاه باش كه نه سلطنت تو باقى مىماند و نه تلبيس سيّد رازى . و بازگشت هردو به جانب حقّ سبحانه تعالى خواهد بود . »

--> ( 1 ) . الكامل : تاج الدّين الدز . ( 2 ) . اين كرمان شهرى است ميان غزنه و لاهور ، نه آن كرمان ايران ( 3 ) . ق : اوغان . ( 4 ) . الكامل : « پنج روز است »